چه روزهای غریبی وچه یادهای لطیفی بود،
روزهای کودکی ام را می گویم!
هر زمان که خانه را ترک می گفتی و لبانت را به بانگ خداحافظی از من می گشودی،
باران دلم جه طوفانی به پا می کرد
وابرهای تیره ی نبودنت،
چه با ثبات بر صحرای دلم خیمه می زد.
درشکار ثانیه ها برای بودن درکنارت،چه همّتی می گماشتم!
ای سیمای پرمهرت آرام جانم!
حال در پی گذر سالها تو بامن وداع کرده ای
و من امّا هنوز، صرف کردن جدا شدن از تو را نیاموخته ام.
ای باران همیشگی صحرای دلم!
بعد سفر کردنت،درخانقاه دلم سنگینی غم نبودنت راعزلت نشین کردم
و با نفسهای حیدری و کلام های آتشین به خیمه ی کفر شبیخون زده وکاخ پوشالی ظلمشان را
ز ریشه نابود ساختم
و کربلا را در کربلا ماندن، راضی نشدم.
نه از آن جهت که تو برادری، که آن جای خود، بل از آن جهت که تو امامی،
یگانه ی زمانی وبی همتای دوران!
که امام یعنی یکی در هر عصر، یکی که درعالم واحداست و اطاعت از امرش واجب!
کانون بلا گشتم، باز از تو جدا گشتم
من فاتح برغم ها، من مطیع برامرت!
ای ماه دل زینب !
بعد از غم زهرایم، بازم زکمر گویا بی تو که دو تا گشتم!
|+| نوشته شده توسط
صبا در جمعه چهارم اردیبهشت 1388
|
آن شب مدينه کشتي درياي غم بود درياي غم از کثرت ظلم و ستم بود آن شب سپيده با سحر هم درد مي شد گلبرگ سبز آرزوها زرد مي شد آن شب شفق بهر شقايق حجله مي بست غم، هاله اي از خون به روي دجله مي بست آن شب درون خانه ي ساقي کوثر غم بود و ماتم بود و اسماء بود و حيدر آن شب گلان باغ هستي جمع بودند با بلبلي پروانه ي يک شمع بودند آن شب فضا پوشيده بود از ابر تيره بر نور چشمي چشمها گرديده خيره آن شب برادر با برادر راز مي گفت خواهر به خواهر راز دل را باز مي گفت آن شب حسن اشک حسينش پاک مي کرد چون غنچه اي زينب گريبان چاک مي کرد آن شب قضا نقش قدر بر باد مي داد کلثوم را درس شهادت ياد مي داد آن شب علي از ديده در ناب مي ريخت اسماء به روي جسم زهرا آب مي ريخت آن شب به داغستان صحرا لاله مي سوخت در سينه ي سيناي مولا ناله مي سوخت آن شب خزان گهواره ي غم تاب مي داد زهر ستم بر ما به جاي آب مي داد آن شب علي با همسر خود گفتگو داشت گويي که با زهراي خود راز مگو داشت مي گفت اي آيينه دار ملک هستي مجموعه ي شرم و حيا و حق پرستي اي واي من پيراهن تو غرق خون است وز نقش سيلي روي ماهت نيلگون است زهراي من خيز و علي را ياوري کن بين من و اين ناسپاسان داوري کن بي تو علي بايد که راه آه پويد راز دلش را بعد از اين با چاه گويد بي تو علي از زندگاني سير گشته همگام آه و ناله ي شبگير گشته زهراي من درّ سخن آخر نسفتي از ماجراي کوچه و دشمن نگفتي رفتي چو در نزد پدر از دار دنيا راز دلت را لا اقل بر گو به بابا برگو که پهلوي تو را با در شکستند بر گو درون کوچه بر من راه بستند بر گو به سيلي صورتم را سرخ کردند آنان که با اسلام از کين در نبردند برگو پدر آورده ام بهرت نشانه هم جاي ضرب سيلي و هم تازيانه
*شاعر: ژولیده ی نیشابوری
|+| نوشته شده توسط
صبا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
|
با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرايط
جسمى و وضعيت روحىاش پس از آن رويدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امير مؤمنان،
سرانجام خبر بيمارى بانوى بانوان در مدينه منتشر گرديد و همگان از شرايط آن حضرت
آگاه شدند. لازم به يادآورى است كه فاطمه عليهاالسلام از بيمارى سختى شكايت نداشت
كه غيرقابل مداوا برسد، بلكه آنچه او را سخت رنج مىداد و پيكرش را آب مىكرد،
امواج دردها و مصيبتها و رنجهايى بود كه هر روز بر آن افزوده مىشد و اين فشارها
بود كه بر رنج و بيمارى برخاسته از صدمات وارده در يورش به خانهاش، كمك مىكرد تا
بانوى سرفراز گيتى را به بستر شهادت بكشاند
در كنار اينها فشار سوگ پدر و گريه بسيار بر
آن حضرت نيز از عواملى بود كه باعث شدت بيمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشيد
جهانافروز وجود او مىشد و بايد ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانهى برخى از
مسلماننماها و نيز تحول ارتجاعى در سيستم سياسى و دگرگونى كارها و تغيير اوضاع و
شرايط به سود ارتجاع و جاهليت را نيز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر
لحظه بيشتر مىساخت و خورشيد وجود انديشمندترين و آزادهترين بانوى جهان هستى را
بسوى افق مغرب پيش مىبرد.
فاطمه در يورش دژخيمان دولت غاصب به خانهاش
به گونهاى ميان در و ديوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود
گرانمايهاش، جنين وى نيز سقط گرديد و تازيانههاى بيدادى كه بر پيكر مطهرش فرود
آمد، بدنش را مجروح و خونآلود ساخت و آثار عميقى در آن نازنينبدن برجاى نهاد. و
نيز ضربات شديد ديگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتىاش را به شدت آزرد.
آرى همهى اين امور و رويدادهاى دردناك دست به
دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بيمارى كشانده و از انجام كارهاى خويش
بازداشتند.
حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام در يك مجلس
مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و
مجروح ساختى، تا اينكه او بچهاش را سقط كرد...» (انت
الذى ضربت فاطمة بنت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى
بطنها...) (1)
و حضرت امام صادق عليهالسلام با تصريح بيشتر
در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مىفرمايند:
و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى
الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا. (2)
سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه
دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچهاش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى
افتاد.
اسماء لحظهاى حضرت را به حال خود واگذاشت و
بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامىترين كسى كه
زنان حمل او را عهدهدار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگهاى زمين پاى
گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما
جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته
است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مىبوسيد گفت: فاطمه آن
هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه
گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا
است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين
عليهالسلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را
در مصيبت مادر پاداش دهد.
حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى
مىبوسيد و مىگفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و
حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مىبوسيد و مىگفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از
آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.
اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد
نزد پدرتان على عليهالسلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون
رفته و صدا مىزدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو
تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليهالسلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر
فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى
دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مىشدم،
بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.
1- ـ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 414-
بحارالانوار، ج 43، صص 197، ح 28- سفينة، ج 2، ص 339.
2ـ عوالم، ج 11، ص 504- بحار،
ج 43، ص 170، ح 11.
|+| نوشته شده توسط
صبا در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
|
گل محمدي، گلي است ظريف و زيبا، آن
را ميچينند و در آب ميريزند، آن را گرم ميكنند و از آن گلاب ميسازند
تا بوي خوشش را در شيشه كنند.
تو هم گل بودي، گل باغ محمدي، اما تو
را نچيدند، پرپر كردند، تو را در آب نه، بر روي خاكها انداختند، حرارت
ندادند، بلكه آتش زدند و مابين در و ديوار...
اما، اما هيچ گاه نتوانستند بوي خوشت را در شيشه كنند، كه عطر خوش خاطرهات جهان و تاريخ و زمان را معطر كرد.
مي گويند: گل لطيف است، آنقدر لطيف كه گاه در ميان دو انگشتان
له ميشود. و ميگويند تو هم گل بودي، اما من ماندهام كه تو چگونه گلي
بودي كه ضرب سيلي و درد تازيانه و فشار در و ديوار را تحمل كردي!
جانم به قربانت اي زيبا گل آفرينش.
|+| نوشته شده توسط
صبا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388
|